تبليغاتX
خدا

خدا

اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!
مناجاتی به بهانه ی روز پدر...
خدایا.... خداوندا... ای خدایی که یکی از صفات کبریایی ات «هو الرفیق» است. ای دوست و رفیق ما....

 سعادت مصاحبت خود را به ما عطا کن و ما را عاقبت به خیر فرما. غم ها را از تمامی دل ها بزدای و تمام بیماری ها را شفا بده که تو شافی هستی و تو رحیمی.

 خداوندا به ما بفهمان که عدالت به معنی مساوات نیست تا تو را به اشتباه بی عدالت نخوانیم که تو عادلی .

خدایا فاصله ی دست و زبانمان را کم نما و به ما یاد بده هرچه را می گوییم به کار بندیم که تو رب (مربی) هستی.

خدایا در زندگی همه ی ما سختی هست، آن را به لطف خودت سهل گردان که تو رحمانی.

 خدایا عیب های ما را بر همگان برملا مساز که تو ستار العیوب هستی

خداوندا... همه ی ما از دامن مادری به وجود آمده ایم و همه مان در حضور پدر و مادری پرورش یافته ایم... خدایا اگر هنوز در این دنیا هستند سایه شان را بر سرمان مستحکم بگردان و اگر رخت بر بسته اند قرین رحمت قرارشان بده و خودت ما را از شر بدی ها محفوظ بدار که تویی پناه بی پناهان

خداوندا... بسیارند دل شکستگان در میان ما. مرهمی بر دلهایشان باش که تو بر همه ی دردهایمان بصیری.

خدایا... به ما بیاموز که در هنگام شادمانی هم تو را یاد کنیم و به ما سعادت عبادت را عنایت فرما که اگر تو نخواهی همه مان گمراه می شویم که تو جباری.

خدایا... به ما بیاموز که خدمت به خلق کمتر از عبادت حق نیست

خداوندا... توبه ی ما بپذیر و بر عیب های ما مگیر

خدایا... امشب، شب ولادت حضرت علی (ع) است. آن شیر مرد تو، آن فرزند کعبه. آن مهربان مرد. همان کسی که با دوستان و بی پناهان محبتی وصف ناشدنی داشت و در برابر دشمنان با صلابت می ایستاد... خداوندا... آرزو می کنیم واقعا پیرو او باشیم و سعی کنیم در رفتار نیز همانند او باشیم.

خدایا... ولادت این شیر مردت را روز پدر نام نهاده اند... به بهانه ی این روز از تو خواستاریم پدرانمان را قرین رحمت و محبت خودت قرار دهی، چه در این دنیا و چه در آخرت

{خدایا به من توانایی بده تا آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم و  آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم}

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پینوشت:

۱- اول سلام

۲- تا یادم نرفته بگم. مناجات آخری که تو کروشه گذاشتم از طرف یکی از دوستان هست. خیلی زیبا بود... واقعا حیفم اومد اینجا هم نذارمش.

۳- بقیه ی مناجات ها رو خودم نوشتم و حتما هم منتظر انتقاد ها و ایراد هاش هستم که بیان کنید تا در مطالب بعدی ایراداتم رو برطرف کنم.

۴- روز پدر به همه مبارک باشه... مهم کادو نیست... نمی گم هم به پدرتون بگید دوستت دارم چون خودم هم نمی تونم همچین جمله ای رو به زبون بیارم... اما خوب درست کردن غذایی که دوست داره یا انجام دادن کاری که دوست داره یا شاید بیان یه جک یا لطیفه می تونه محبتتون رو ابراز کنه.

۵- شاد باشید

۶- از کسایی که ما رو قابل می دونن و سر می زنن ممنونیم.

۷- یا حق...!

ولادت حضرت علی و روز پدر مبارک باد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت11:54 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
سلام 2باره و باقی قضایا...

به قول خود خدا که با هممون رفیقه «همانا انسان همیشه در زیان است. جز کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند» (سوره ی عصر)

بیشتر با عمل صالح کار دارم.

خیلی بده که فکر می کنیم خدا یعنی اینکه بشینی صبح تا شب، شب تا صبح فقط خدا خدا کنی و اونو عبادت کنی و از خلق خدا دست بکشی و ....

به قول پیامبر (که البته سخن دقیق رو یادم نیست فقط مفهوم تو ذهنمه):«فرد از دوستش بسیار تاثیر می پذیرد»...

.

من به عنوان شخص امیر حسین اگه ادعای رفاقتم با خدا بشه چرا نباید به مردم کمک کنم؟ مگه خدا دوستم نیست؟ پس چرا ازش تاثیر نگیرم؟

مگه خودم وقتی مشکل برام پیش می آد نمی کم «ای کسی که اجابت می کنی درمانده را وقتی تو را می خواند و مشکلش را برطرف می کنی...» (اممن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء) پس چرا خودم مشکل مردم رو برطرف نکنم؟

درست که گفته ام عبادت کنید**** نگفته ام به خلق خدمت کنید؟

وقتی فکر می کنم می بینم همه چیز با همین دوست داشتن و کمک کردن مفهوم میگیره.

عشق... عشق هست که به همه چیز معنی می ده. حتی به نظر من (این قانون کلی نیست فقط نظر شخصی منه) تمام صفات خدا زیر صفت «هو الرفیق» هست که معنی می گیرن. نمونش هم تو همین زندگی روزمره خودمون. وقتی با یکی دوست هستی (یا دوستی پایدار تر رو بگم... عاشقشی) هست که هم براش رحمان می شی هم رحیم می شی هم از خطاهاش چشم می پوشونی هم خوبی هاش رو خیلی تحسین می کنی هم همیشه مواظبشی و ...

فکر می کردم رفتن تو عالم تجرد بهترین راه رسیدن به خدا و شناختنش هست... اما الان نظرم برگشته. بهترین راه رسیدن به خدا بودن با بنده هاش هست. چون خدا روح خودش رو تو وجود بنده هاش دمیده. پس وقتی به بنده ای کمک می کنی انگار داری به خدا خدمت می کنی.

______________________________________________________________________

پینوشت:

1- سلام بعد خداحافظی خیلی می چسبه! مخصوصا وقتی یه نفر (که شاید نخواد کسی بدونه کی هست) بیاد و آدم رو از چاه غم بکشه بیرون. بیاد و به آدم یه انرژی زیاد بده برای ادامه دادن.

2- بعد 2 ماه دست به قلم گرفتن و قلم زدن بهتر از این نمی شه. (خودم قبول دارم افت کردم) سعی می کنم دفعه های بعد بهتر و بهتر بشم.

3- اون بیتی اون بالا نوشتم یه تیکه از یه شعر طنز هست اما این یه تیکه خیلی زیبا و جدی هست.

4- زندگی به کام همتون خوش

۵- پنج شنبه ۲۰ تیر شب آرزو هاست. یادتون باشه از دستش ندید. اگه دوست داشتید ما رو هم دعا کنید ممنون می شیم

۶- این چند روزه رفته بودم داهاتمون. فکرم باز شد.

۷- یا حق.....

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت9:26 قبل از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
این سری واقعا عنوان ندارد...
سلام دوستان.

این دو ماه خیلی فکر کردم. حقیقتش من ... من اینقدر ها هم که می نویسم به زندگی امیدوار نیستم.

و همش برای این می نوشتم که شاید چند نفر رو از مسیری که من دارم می رم خارج کنم منظورم مسیر ناامیدی هست....

خیلی سعی کردم خودم رو هم امیدوار کنم. اما .... نشد.

دستم ناتوان و زبانم الکن شد چرا که سخن، سخن دست و زبان بود و دل کاره ای نبود.

خواستم پست ها رو پاک کنم و دل نوشته بنویسم... اما... هم دلم نیومد هم این وبلاگ یه صاحب دیگه هم داره. اسم وبلاگ رو کردم خداحافظ که زیر اسم اعظم رفیق شفیق هممون جملاتی ناامیدانه نقش نبنده.

.

نمی دونم انتهام چی می شه. اما از همتون خواهش می کنم اگر بدی ای دیدید ببخشیدم.

.

از سهیلا خانم هم خواهش می کنم اگر خواستن تو این وبلاگ بنویسن این پست من رو پاک کنن و اسم وبلاگ رو هم تغییر بدن.

.

جا داره اینجا از دوستانی که ما رو یاری کردن تشکر کنم...

اول از همه از سهیلا خانم ممنونم که تو راه اندازی این وبلاگ باهام همکاری کردن

از جناب آقای رضایی دوست و دانش آموز مهربان و وفادار دایی ناصر عزیزم بسیار متشکرم. چه به خاطر کمک هایی که به دایی بنده داشتن و چه به خاطر دلداری هایی که بعد از فوت ایشون به خانواده ی ما دادن.

از دوست خوبم رسول اشتری و همچنین از دختر داییم که تو وبلاگ جهنم ساکت می نویسن ممنونم

و همچنین از عرفان امیرحسینی عزیز

اشک

دونه برف و شوالیه

مدیکو ی عزیز

محمد امین امامی

ساسان

مهدی عزیز

مریم

افشین

نیاز

joseph 

انار

جا مانده

و بقیه ی دوستان که متاسفانه اسمشون رو فراموش کردم و دوستانی که افتخار می دادن و به وبلاگ سر می زدن کمال تشکر رو دارم.

و از این لحظه به بعد.. حدود ساعت ۱ نیمه شب. درست هنگامی که ماه در وسط آسمان می درخشد امیر حسین به پایان می رسد.

شاد و سربلند باشید دوستان

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت0:53 قبل از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
زیاد هم مهم نیست....

مهم نیست چی داشته باشیم! مهم چیز دیگری هست...

مهم نیست پول داشته باشیم یا نداشته باشیم. پول حتما باعث خوشبختی و خوشحالیمون نمیشه! هستند کسانی که چیزی در کف ندارند اما شاد تر از من و شما هستند.

مهم نیست رتبه و مقام داشته باشیم. رتبه و مقام حتما باعث احترام دیگران بهمون نمیشه! هستند کسانی که جاه ندارند اما محترم هستند. هستند رفتگران زحمتکشی که شاید مقام ریاست بخشی از مملکت را بر عهده نداشته باشند، اما در عوض هر روز صبح، هنگام سایه روشن و جنگ نور و تاریکی، مردمی را می بینند که با روی گشاده و لبخندی ملیح به آنها خسته نباشید یا سال نو مبارکی می گویند و همین همانند یک بمب انرژی وجودشان را فرا می گیرد و انگیزه ای می شود برای خدمت همراه با رضایت.

مهم نیست که همیشه آخرین تکنولوژی روز را داشته باشیم. تکنولوژی صرفا باعث پیشرفت و راحتی ما نمی شود. هستند کسانی از جای جای همین ایران خودمان که در حداقل امکانات روزگار می گذرانند و در آخر هم می شوند باعث افتخار همه. و هستند کسانی که در همان امکانات کم دلی شاد و لبی خندان را همیشه در کوله بار محبت خود همراه دارند.

مهم نیست چند سال عمر می کنیم. مهم این است که در همین اندک مدت چطور زندگی می کنیم.

حتی با جرات می توانم بگویم مهم نیست بدنی سالم داشته باشیم یا نه. مهم این است که چگونه با شرایط کنار بیاییم و شاد باشیم. بشویم همانند آن زنی که دست نداشت، اما دلش شاد بود و نا امیدی در وجودش محلی از اعراب نداشت. بشویم همانند لاله و لادن مرحوم که با وجود محدودیت همیشه لبخندی را بر گوشه ی لبشان می دیدی.

داشته و نداشته ات مهم نیست. مهم این است که چقدر شکر گذاری، که چقدر عاشقی، که چقدر تشنه ی وصلی.....

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

 عاقبت   روزی   بیابی   کام   را

______________________________________________________________________

پینوشت:
1- سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیز. این اولین آپم تو سال جدید هست. امید وارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه.

2- از همه ی شما دوستان عزیز که به من سر می زدید و برام کامنت می ذاشتید ممنونم. شرمنده اگر نرسیدم این آخری ها پاسخ بدم. سرم شلوغ بود.

3- ببخشید که آپم دیر شد. می گن مغز تا یه جایی کشش داره. یک کم احتیاج به استراحت داشتم.

4- یا حق...!

خنده بر هر درد بی درمان دواست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت7:52 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
مي رسد اينك بهار...

بهار، فصل سرسبزي، فصل تولد دوباره ي عشق، فصل كاشتن بذر محبت و فصل تمام خوبي ها و زيبايي ها بار ديگر ما را به بزمي بي مانند دعوت كرده.

و چه زيباست جوانه هاي سرسبز عشق كه با دست نوازشگر نسيم بهاري به سماع در آمده اند. و شكوفه ها كه تو را با عطر خوششان به بزم دعوت مي كنند، مجذوبت مي كند. دوست داري بنشيني و ساعت ها آنها را تماشا كني. و چه زيباست گل كوچكي كه با نيروي معجزه آساي عشق از ميان برف ها سر برآورده و مژده ي بهار را مي دهد.

بايد براي جشن آماده شوي. بايد پاك شوي. و تو آتشي زيبا و در عين حال قدرتمند برپا مي كني. آتشي كه به واسطه ي نيروي عشق جانش را فدايت مي كند و تو مي خواني:«زردي من از تو، سرخي تو از من». و آتش با سخاوت تمام، روحت را تازه مي كند و آخر هم اندك اندك جان مي دهد. اين عشق راستين و قابل تحسين است....

و چه زيباست لحظه اي كه مي خواني«يا مقلب القلوب والابصار، يا مدبر اليل و النهار، يا محول الحول و الاحوال،‌ حول حالنا الي احسن الحال» و براي عزيزانت سالي خوش را آرزو مي كني. و چه زيباست هنگامي كه پدر بزرگ تفالي به لسان الغيب مي زند و مي خواند:

«بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم/ فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم»
و همه ي اينها زيباست، «بستگي دارد تو چطور به آنها نگاه كني».

________________________________________________________________________

پينوشت:

1- قبل از هر چيز از نياز  ممنونم كه من رو از منجلاب غم و غصه نجات دادند و به من درست فكر كردن و درست ديدن رو آموختن.

2- عيد همگي شما مبارك باشه. اميدوارم سالي خوش و عاري از هر گونه پليدي داشته باشيد.

3- در همين نزديكي فردي هست كه به دعاي شما عزيزان بسيار نيازمنده. ازتون تمنا مي كنم براش دعا كنيد. خواهش مي كنم روم رو زمين نندازيد.

4- براي من هم دعا كنيد كه بتونم از قيد اين بند هاي ساختگي و دست و پاگير خلاص بشم و با توان زياد قدمي براي كمك كردن به اون فرد بردارم.

5- خدا در اين سال نو تمام رفتگان شما عزيزان و همچنين دايي بنده و مهشاد كوچولو رو قرين رحمت قرار بده.

الهي آمين...

مي رسد اينك بهار

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت11:18 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
دوست....

جواني گفت، با ما از «دوستي» سخن بگو:
و او در پاسخ گفت:

دوست تو نياز هاي برآورده ي توست.

كشت زاري است كه در آن با مهر تخم مي كاري و با سپاس از آن حاصل بر مي داري.

سفره ي نان تو و آتش اجاق توست.

زيرا كه گرسنه به سراغ او مي روي و نزد او آرام و صفا مي جويي.

هنگامي كه او خيال خود را با تو در ميان مي گذارد، از انديشيدن «نه» در خيال خود مترس و از آوردن «آري» بر زبان خود دريغ مكن.

و هنگامي كه او خاموش است، دل تو همچنان به دل او گوش مي دهد؛ زيرا كه در عالم دوستي همه ي انديشه ها و خواهش ها و انتظار ها بي سخني به دنيا مي آيند و بي آفريني نصيب دوست مي گردند.

هنگامي كه از دوست خود جدا مي شوي غمگين مشو؛ زيرا آن چيزي كه تو در او از هر چيزي دوست تر مي داري بسا كه در غيبت او روشن تر باشد، چنان كه كوهنورد ، از ميان دشت، كوه را روشن تر مي بيند.

و زنهار كه در دوستي غرضي نباشد مگر ژرفا دادن به روح.

و زنهار كه از هر آنچه داري بهترينش را به دوستت بدهي....

_______________________________________________________________________________-

پينوشت:

1- واقعا مغزم قفل كرده. هيچ چيز نمي تونم بنويسم. اين آپ قسمتي از كتاب «پيامبر» اثر «جبران خليل جبران» بود.

2- واقعا معذرت مي خوام. سعي مي كنم آپ هاي بعدي اوضام بهتر باشه.

3- اين عكس رو جمعه ي گذشته موقعي كه داشتم با كوله بار اندوهم تو خيابون جمهوري قدم ميزدم گرفتم. «و خداوند عشق را آفريد.....» (خودتون قضاوت كنيد..)

و خداوند عشق را آفريد....

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت9:33 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |

گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت

پارسال بود. اواسط آذر. موقعي كه تكيه گاه روحيم بار سفر رو بست و رفت. رفت پيش خدا.

پارسال بود. يادم مي آد وقتي اون رفت، داييم با دوستش اومد تا براي مراسمش كمكمون كنن. دوستش يه دختر داشت. يه دختر كوچولوي ناز. يه دختر كوچولوي شلوغ و دوست داشتني. شش سالش بود. شايد يكي از كسايي كه كمكم كرد تا بار اين غم رو تحمل كنم همين دختر كوچولوي شش ساله بود. اسمش مهشاد بود. يادم مي آد تو آشپزخونه كه نشسته بودم اومد پيشم. بهش گفتم:« مي ياي يه نقاشي بكشيم؟»

با همون شيطنت و شيريني كودكيش بهم گفت:« از پسرا بدم مي آد.»

خيلي شيرين حرف مي زد. شنيدم تو مراسم ختم عزيزترين كسم با اون جثه ي كوچيكش ظرف قندون رو اينور اونور مي برده تا به مردم قند بده. يادم مي آد كفشاش رو برعكس پوشيده بود. بهش گفتيم:« مهشاد خانم! كي كفشات رو پات كرده؟» سرش رو بالا گرفت و با اون لحن زيبا و كودكانش گفت:«خودم...» خيلي شيرين حرف مي زد.

مهشاد عزيز، با اون سن كم و جثه ي كوچيك و لحن شيرينش هم ما رو ترك كرد. چند روز پيش بر اثر گازگرفتگي فوت كرد. رفت پيش خدا. رفت تو بهشت خدا. رفت پيش همون خدايي كه از مادر بنده هاش رو بيشتر دوست داره.

مي دونم كه الان روحش شاده. اما ما چي كار كنيم. من چي كار كنم. دلم براش تنگ مي شه. از هركي كه اين متن رو مي خونه، عاجزانه خواستارم براي شادي روحش فاتحه بخونه.

دعا كنيد خدا به خانوادش هم صبر بده.

مهشاد كوچولو! خيلي دوستت دارم.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت3:3 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |

شكر و سپاس و منت و عزت خداي را              پروردگار خلق و خداوند كبريا

دادار غيب دان و نگهدار آسمان                       رزاق بنده پرور و خلاق رهنما

اقرار مي كند دو جهان بر يگانگيش                  يكتا و پشت عالميان بر درش دو تا

گوهر ز سنگ خاره كند،‌ لعل از صدف                فرزند آدم از گِل و برگ گُل از گيا

سبحان من يميت و يحيي و لااله                     الا هو الذي خَلَقَ الارض و السما

باري،‌ ز سنگ چشمه ي آب آورد پديد               باري از آب چشمه كند سنگ در شتا

گاهي به صنع ماشطه بر روي خوب روز           گلگونه ي شفق كند و سرمه ي دجا

درياي لطف اوست وگرنه سحاب كيست            تا بر زمين مشرق و مغرب كند سخا

انشاتنا بلطفك يا صانع الوجود                              فاغفرلنا بفضلك يا سامع الدعا

ارباب شوق در طلبت بي دلند و هوش             اصحاب فهم در صفتت بي سرند و پا

شبهاي دوستان تو را انعم الصباح                    وان شب كه بي تو روز كنند اظلم المسا

ياد تو روح پرور و وصف تو دلفريب                       نام تو غم زداي و كلام تو دلربا

بي سكه ي قبول تو، ضرب عمل دغل               بي خاتم رضاي تو، سعي امل هبا

_____________________________________________________________

پي نوشت:
1- اوضاع روحيم دوباره ريخته به هم. اين دفعه خيلي بد تر از دفعه ي قبل. اصلا مغزم كار نمي كرد چيزي بنويسم. گفتم چه بهتر كه از استاد سعدي شيرازي قصيده اي در شكر خداي عز و جل بذارم.

2- شهادت امام حسين بر همه ي شما عزيزان تسليت باد. 3 تا از آخرين آپ هاي وبلاگم روز جمعه يا پنج شنبه شب پريده بود. و متاسفانه در روز تاسوعا آخرين آپ به اشتباه شعر زيباي «بيا تا گل برافشانيم»‌ از «حضرت حافظ» بود. شعر به خودي خود زيباست اما با اين روز عزيز مغايرت داشت. لذا از دوستاني كه توي اين 2 روز از وبلاگمون ديدن كردن و اين آپ رو ديدن واقعا عذر مي خوام.

4- يا حق...!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت9:50 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
عذر خواهي
سلام دوستان.
احتمالا مشكلي در وبلاگم به وجود اومده. 3تا آپ آخرم پريده.
دقيقا نمي دونم چي شده.
قول مي دم هر چه سريع تر مشكل رو رفع كنم.

 
+نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت1:15 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
عجب صبری خدا دارد....!

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یک دگر ویرانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون، مستانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش

به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد...

«شعر از معینی کرمانشاهی»

پینوشت:

1- سلام. امید وارم خوبِ خوب باشید.

2- دلمان بسی گرفته است و توان قلم زدن از کفمان رفته. بر آن شدیم اثر والایی از استاد «معینی کرمانشاهی» بگذاریم تا زمانی که مشکلمان حل شود و یخ مغزمان آب گردد.

3- تو این 2 هفته خیلی آدم بدی بودم و خیلی اذیت کردم و خیلی منفور شدم! خدایا من رو ببخش و کاری کن تا مرا ببخشند...

5- یا حق..!  


+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |