يارب برهانيم ز حرمان چه شود
راهي دهيم به كوي عرفان چه شود
بس گبر كه از كرم مسلمان كردي
يك گبر دگر كني مسلمان چه شود
****************
يارب به دو نور ديده ي پيغمبر
يعني به دو شمع دودمان حيدر
بر حال من از عين عنايت بنگر
دارم نظرِ آنكه نيفتم ز نظر
***************
يارب بگشا گره ز كار من زار
رحمي كه ز عقل ، عاجزم در همه كار
جز درگه تو كي بودم درگاهي
محروم از اين درم مكن يا غفار
***************
يارب در دل به غير خود جا مگذار
در ديده ي من گرد تمنا نگذار
گفتم گفتم ز من نمي آيد هيچ
رحمي رحمي مرا به من وا مگذار
(گزيده ي اشعار ديوان ابوسعيد ابولخير.)
الهي
هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم
بر ناداني ام بيفزا
********
در ذات خودم متحيرم
چه رسد درذات تو
********
آن خواهم كه هيچ نخواهم
********
روزم را چون شبم روحاني گردان
و شبم را چون روز نوراني
يا رب من اگر گناه بي حد كردم
دانم به يقين كه بر تن خود كردم
از هر چه مخالف رضاي تو بود
برگشتم و توبه كردم و بد كردم
* * * * * * *
يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم
محتاج به بيگانه و خويشان نشوم
بي منت خلق خود مرا روزي ده
تا از در تو بر در ايشان نشوم
***********
يا رب بنما مرا رهي سوي نجات
محتاج توام چه در حيات و چه ممات
از جرم و گناه من سراسر بگذر
شرمنده مكن مرا به روز عرصات
مناجات نامه ي خواجه عبدالله انصاري
از ميان كساني كه براي دعاي
باران به تپه ها مي روند آناني
كه چتر به دست هستند به
خدايشا ن ايمان استوارتري
دارند.
يه داستان كوتاه به اسم « ما مردم فراموشكار». خيلي زیبا نوشته شده. اميدوارم ازش خوشتون بياد
ما مردم فراموشكار
مردي فوت كرده بود. روحش تصميم گرفت در ميان فرشته ها برود و فعاليت آنها را از نزديك مشاهده كند.
شروع به قدم زدن كرد....
به گروهي از فرشته ها رسيد كه سريع حجم زيادي از نامه ها را باز مي كنند ، آنها را می خوانند و در صندوقي مي گذارند.
جلو رفت و از آنها پرسيد:« شما اينجا چه كار مي كنيد؟»
فرشته ها جواب دادند:« اين پاكت ها در خواست هاي مردم از خداوند هستند. آنها را باز مي كنيم؛ درخواست ها را مي خوانيم و براي خدا ارسال مي كنيم تا حاجات انسان ها را برآورده سازد»
.
مرد جلو تر رفت.
گروه ديگري از فرشته ها را ديد كه با سرعت زيادي مشغول فرستادن بسته هايي به سمت زمين هستند.
از آنها پرسيد:« شما اينجا چه كاري انجام مي دهيد؟»
پاسخ دادند:« اينها درخواست هاي انسان هاست كه توسط خدا برآورده شده. ما آنها را بسته بندي مي كنيم و به سويشان مي فرستيم.»
.
مرد جلو تر رفت. گروه ديگري از فرشته ها را ديد كه بيكار هستند.
برآشفت و به آنها گفت:« دوستان شما اينقدر كار مي كنند. شما چطور مي توانيد بيكار بنشينيد؟»
فرشته ها جواب دادند:« ما مسئول هستيم از انسان هايي كه هداياي خداوند را دريافت مي كنند رسيد بگيريم.»
مرد دوباره پرسيد:« پس چرا بي كار نشسته ايد؟»
جواب دادند:« آخر هيچ كس به ما رسيد نمي دهد.»
مرد:« چگونه بايد به شما رسيد داد؟»
فرشته ها پاسخ دادند:« كار سختي نيست. فقط بگويند خدايا شكرت....»
همين....


