تبليغاتX
خدا

خدا

اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!
روز پدر مبارک باد!

باز هم سیزده رجب ، تولد مولايمان علي (ع) و روز پدر فرا رسيد.

باز هم فرصتي شد تا از پدرانمان قدرداني بكنيم ؛ به خاطر تمام زحماتي كه تا كنون براي پرورش ما متحمل شدند، در برابر ناملايمات از ما حمايت كردند و ما را به گونه اي تربيت كردند كه راه كمال را در پيش بگيريم.

باشد كه ما هم آنها را سربلند كنيم....

به مناسبت اين ايام خجسته شعر «هماي رحمت» استاد شهريار رو گذاشتم.

تقديم به پدرم و تمام پدران دنيا.....

 

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

 

كه به ما سوا فكندي همه سايه ي هما را

 

دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

 

به علي شناختم من، به خدا قسم ، خدا را

 

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ

 

به شرار  قهر سوزد همه جان ما سوا را

 

برو اي گداي مسكين در خانه ي علي زن

 

كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را

 

به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من

 

چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا

 

به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجايب

 

كه علم كند به عالم شهداي كربلا را؟

 

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاك بازان

 

چو علي كه مي تواند كه به سر برد وفا را

 

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

 

متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را

 

به دو چشم خود فشانم هله اي نسيم رحمت

 

كه ز كوي او غباري به آر توتيا را

 

به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت

 

چه پيام ها سپردم ، همه سوز دل ، صبا را

 

چه تويي قضاي گردان، به دعاي مستمندان

 

كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

 

چه زنم چو ناي هر دم ، ز نواي شوق او دم؟

 

كه لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را

 

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي

 

به پيام آشنايي بنوازد آشنا را

 

ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب

 

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت12:6 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |
بازتاب

سلام.

 

این جهان کوه است و فعل ما ندا

باز می آرد نداها را صدا

 

(حضرت مولانا جلال دین بلخی)

 

وقتي كوه مي ري بلند بلند با كوه حرف مي زني؟ دقت كردي؟‌ اگه به كوه بگي:«سلام»

اون هم جواب مي ده:«سلام». اگه حرف بد بزني اون همون حرف رو به خودت مي زنه. اگه به كوه فحش بدي اون هم بهت فحش مي ده!

حالا بذار يه چيز ديگه بگم. وقتي جلوي آينه مي ايستي ،‌ هر كاري كه بكني ، عكست تو آينه هم همون كار رو مي كنه. وقتي بري جلوي آينه بخندي ،‌ اون آدم توي آينه هم بهت مي خنده. اگه زبونت رو در بياري اون هم زبونش رو در مياره. اگه اخم كني اون هم اخم مي كنه.

خوب. حالا اين همه حرف زدم تا اين رو اين جهان كوه است و فعل ما ندابگم. دنيا هم مثل كوه و آينه هست. هرچيز كه بهت مي رسه بازتاب اعمالته. اگه با مردم بد حرف بزني ، اونها هم باهات بد حرف مي زنن. اگه تو مردم رو ترك كني ،‌ مسلمه كه اونها هم تركت مي كنن.

يا اگه تو به يه حيوون به چشم محبت نگاه كني اون حيوون هم بهت محبت مي كنه ولي اگه به يه حيوون بد نگاه كردي و بهش فحش دادي بايد منتظر باشي كه بياد و يه گاز محكم ازت بگيره.

پس هروقت كه يه اتفاق بدي برات افتاد فوري نگو:« خدا منو دوست نداره ، خدا خيلي بي رحمه، خدابه فكر بنده هاش نيست يا....». برو ببين خودت چيكار كردي كه اين اتفاق برات افتاده. اون اتفاق بد حتما بازتاب يكي از اعمال بدت بوده.

باور نداري!

امتحان كن !

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت9:32 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |

 

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

 

             در حال كار گفتگوي جالبي بين آن ها در گرفت.

 

  

        آن ها در باره موضوعات و مطالب مختلف صحبت كردند.

 

  

            وقتي به موضوع خدا رسيدند، آرايشگر گفت :

 

 

                  من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد.

 

  

                مشتري پرسيد : چرا باور نمي كني؟ "

 

 

      " كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد.

 

  

          به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه

 

 

                                          مردم مريض مي شندند؟

 

 

              بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شدند؟

 

 

           

         اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.

 

 

             نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم

 

  

              كه اجازه مي دهد اين چيز ها وجود داشته باشد.

 

  

               مشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد ،

 

 

 

                     چون نمي خواست جر و بحث كند.

 

 

 

        آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

 

 

 

          به محض اين كه مرد از آرايشگاه بيرون آمد،

 

 

 

      در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف  و به هم تابيده

 

  

             و ريش اصلاح نكرده، ظاهرش كثيف و ژوليده بود.

 

 

 

      مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر

 

 

 

                 گفت : مي داني چيست؟

 

 

 

                        به نظر من آرايشگر ها هم وجود ندارند.

 

 

 

     آرايشگر به تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟

 

 

 

                 من اينجا هستم. من آرايشگر هستم.

 

 

 

                 من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.

 

 

        مشتري با اعتراض گفت :نه آرايشگر ها وجود ندارند،

 

  

    چون اگر وجود داشتند،

 

 

          هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است،

 

 

      با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.

 

 

 

                نه بابا آرايشگر ها وجود دارند ! موضوع اين است

 

 

 

                                كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.

 

 

 

       مشتري تاييد كرد: دقيقا نكته همين است.

 

 

 

   خدا هم وجود دارد !

 

 

 

        فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. 

 

 

 

   براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت2:18 بعد از ظهرتوسط |

خسته حاليم و ز لطف تو شفا مي طلبيم

 

دردمنديم و ز وصل تو دوا مي طلبيم

 

هر كسي را ز تو گر هست به نوعي طلبي

 

ما به هر وجه كه هست از تو، تو را مي طلبيم

 

از خدا نعمت جنت طلبد زاهد و ما خدا جونم!‌ منو مي بيني؟ خيلي دوستت دارم

 

به خدا گر ز خدا غير خدا مي طلبيم

 

آنكه ما مي طلبيمش همه دانند وليك

 

نيست يارا كه بگوييم كه را مي طلبيم

 

مشكل اين است كه سعيِ طلب ما هرگز

 

نرسيده است بدان جاي كه ما مي طلبيم

 

كيميايي كه مس قلب ازو زر گردد

 

به يقين از نظر پاك شما مي طلبيم

 

گر بقا مي طلبي باش فنا چون "سيد"

 

ما ز خود ناشده فاني چه بقا مي طلبيم

 

 

شعر از : «سيد نورالدين نعمت الله بن عبدالله بن محمد»، معروف به« شاه نعمت الله ولي» يكي از دراويش سلسله ي نعمت اللهي. (731 هـ.ق – 834 هـ.ق)

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت2:17 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |