در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم
تيز دَوَم ، تيز دَوَم، تا به سواران برسم
نيست شوم، نيست شوم ، تا برِ جانان برسم
خوش شده ام، خوش شده ام، پاره ي آتش شده ام
خانه بسوزم ، بروم تا به بيابان برسم
خاك شوم ، خاك شوم، تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم، سجده كنان تا به گلستان برسم
چون كه فتادم ز فلك ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چون كه به پايان برسم
عالم اين خاك و هوا ، گوهر كفر است و فنا
در دل كفر آمده ام تا كه به ايمان برسم
آن شَهِ موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سكه ي زر تا كه به ميزان برسم
رحمت حق آب بود، جز كه به پستي نرود
خاكي و مرحوم شوم تا بَرِ رحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حَبّ و دوا
من همگي درد شوم تا كه به درمان برسم
«گزيده اي از ديوان شمس»
«مولانا جلال الدين بلخي»

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت12:28 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |


