تبليغاتX
خدا

خدا

اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!
در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم

تيز دَوَم ، تيز دَوَم، تا به سواران برسم

نيست شوم، نيست شوم ، تا برِ جانان برسم

خوش شده ام، خوش شده ام، پاره ي آتش شده ام

خانه بسوزم ، بروم تا به بيابان برسم

خاك شوم ، خاك شوم، تا ز تو سرسبز شوم

آب شوم، سجده كنان تا به گلستان برسم

چون كه فتادم ز فلك ذره صفت لرزانم

ايمن و بي لرز شوم چون كه به پايان برسم

عالم اين خاك و هوا ، گوهر كفر است و فنا

در دل كفر آمده ام تا كه به ايمان برسم

آن شَهِ موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سكه ي زر تا كه به ميزان برسم

رحمت حق آب بود، جز كه به پستي نرود

خاكي و مرحوم شوم تا بَرِ رحمان برسم

هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حَبّ و دوا

من همگي درد شوم تا كه به درمان برسم

 

«گزيده اي از ديوان شمس»

«مولانا جلال الدين بلخي»

www.hastie-hasta.blogfa.com

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت12:28 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |