تو مدرسه ي ما اگه سر درس هاي تخصصي حواس مباركمون پرت باشه به حياط و پرنده و در و ديوار و از اين قبيل چيز ها معلم محترم براي اينكه دوباره ما رو بياره تو باغ اول صدامون مي كنه.
اگه باز حواسمون نيومد سر كلاس لطف مي كنه و يه گچ به سمتمون پرت مي كنه. اگه باز نيومديم تو باغ از اشيا ي سنگين تري مثل تخته پاك كن و اينطور چيز ها استفاده مي كنه.
و همه ي اين چيز ها هم براي هشياري دادن به من و شماست...
شايد اولش ناراحت بشيم ؛ ولي بعد مي فهميم كه تقصير از خودمون بوده و معلم تقصيري نداشته...!
فقط مي خواسته حواسمون رو جمع كنيم تا از قافله عقب نمونيم.
حالا سوال!
چرا وقتي مشكلي به من ِ امير حسين مي رسه سريع مي گم كه:« خدا مي خواسته اذيتم كنه! خدا خوشش مي آد من غمزده باشم» و از اين قبيل حرف ها. (وجداني بعضي وقتا نمي گيم؟)
چرا من ِ امير حسين با خودم فكر نمي كنم كه شايد من اتوبان به مقصد خدا رو بر اثر جهل ول كرده بودم و چسبيده بودم به يه جاده خاكي كه مي ره ناكجا آباد. و اينكه شايد خدا اول با حرف منو راهنمايي كرده ولي من نفهميدم. بعد يه سنگ كوچيك انداخته جلوم، باز نفهميدم و چون دلش برام سوخته مجبور شده يه مانع گنده برام ايجاد كنه.
چرا من نبايد اينطور فكر كنم كه خدا با اين مانع مي خواسته به من بفهمونه كه: «آهاي امير حسين، داري كج مي ري! حواست رو جمع كن!»
چرا ما هميشه از حوادث ؛ بد برداشت مي كنيم؟!
سعي كنيم به وقايع خوشبين تر باشيم.
خدا واقعا ما رو دوست داره.
.
چنانت دوست مي دارم
كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد
و من صبر از تو نتوانم
.
آره! خدا نمي تونه گمراهي بنده هاش رو تحمل كنه. دوست داره اونا رو به سمت خودش برگردونه!
(اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم از فرط شادي خواهند مرد!!!)


