هميشه تو همه چيز افراط خطرناكه. چطور بگم. حتي تو كارهاي خير هم افراط مي تونه خيلي مضر باشه. شايد باعث بشه بعضي ها ازت متنفر بشن. حتي اگه اين افراط تو عبادت خدا باشه.
آره. حتي اگه تو عبادت خدا هم افراطي عمل كني.
يه شعر ساده هست كه مي گه:
«هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد»
برادر من آدم نبايد همه چيز رو كه باهم قاتي كنه. مي خواي خدا رو عبادت كني خوب برو تو يه مسجدي چيزي بشين خدا رو عبادت كن. اصلا خود خدا هم گفته تو روز فقط هفده ركعت نماز بخونيد. حالا اگه مي خوايد خيلي مرام بذاريد (كه البته مرام و منتي در كار نيست. نماز براي خودسازي هست) شب بشينيد عبادت كنيد.
كجا شنيديد كه خدا گفته باشه تو روز كار و زندگيتون رو تعطيل كنيد و بشينيد عبادت من رو بكنيد؟!
ولي افسوس بعضي ها اين قضيه رو يا متوجه نمي شن يا بهش اهميتي نمي دن.
من خودم مي شناسم آدم هايي رو كه شب و روز كارشون شده عبادت (البته به شيوه ي خودشون). حتي از كلي ترين مسائل زندگيشون هم باخبر نيستن چه برسه به جزئيات. طرف اصلا نمي دونه بچش كلاس چندمه. اصلا نمي دونه پسرش يا دخترش چطوري مي ره مدرسه و مياد يا ... .
بعد وقتي هم كه بهش مي گي برادر من نكن از اين كارا؛ يا توپش پر مي شه و مي توپه بهت. يا خيلي بخواد توجيهت كنه مي گه كه : من دارم بندگي خالقم رو مي كنم.
يه داستان زيبا هست كه مي گه:
«2 برادر بودند كه يكي از آنها شبانه روز به ذكر خدا مشغول بود و ديگري شبانه روز به خدمت مادر. روزي از روز ها برادر عابد در خواب ديد كه خداوند نزدش آمده و به او مي گويد كه: برادرت را نزد خود محبوب گردانديم و تو را به واسطه ي او بيامرزيديم.
برادر عابد ناراحت شد و گفت: پروردگارا! من شبانه روز تو را عبادت كردم. آنوقت تو مرا به واسطه ي برادرم مي آمرزي؟!
خداوند فرمود: ما به عبادتت نيازي نداشتيم ولي مادرت نيازمند كمك و خدمت تو بود......»
اين معنيش اين نيست كه خدا رو عبادت نكنيم ولي نبايد بنده هاي خدا رو فراموش كرد.
اين درسته كه نبايد به خلق خدا وابسته بود، ولي نبايد به طور كامل دست از خلق بشوييم.
پي نوشت:
1- تقريبا اين دو تا آپ به فاصله ي يه روز از هم نوشته شدن. راستش رو بخوايد مطلب قبلي خودم رو هم ارضا نكرد. و امروز يهو اين موضوع بهم الهام شد. مخلص خدا هم هستيم.
2- انتقاد ها و پيشنهادها و نظرات شما عزيزان تو آپ قبلي خيلي سازنده بود. از همتون ممنونم.

مرگ! تا اين واژه مي آد مو به تن همه سيخ مي شه! نگو كه اينطور نيست. همه يه تصوير مجهول مي آد تو ذهنشون. نمي دونن اون ور چه خبره. نمي دونن چطوري باهاشون برخورد مي شه! از آتيشش مي ترسن، به بهشتش اميد وار مي شن و هزار تا عكس العمل ديگه.
شايد مرگ يه هشداره. يه زنگ خطر. يه چيزي كه به يه عده مي فهمونه كه:« آهاي عمو! زيادي به خودت مغرور شدي ها! فكر مي كني كسي هستي؟! ببين فلاني چطوري مرد؟! ازش عبرت بگير و برو آدم شو. وگرنه تو زندگي دوم بدجوري حالت گرفته مي شه!»
و خدا به وسيله ي مرگ عزيزان به يه عده هم مي گه كه:« عزيزان من! نگران نباشيد. من پشتتون هستم. اين آزار هايي كه از مردم مي بينيد موقتي هست. شما من رو از ياد نبريد. منو ياد كنيد. من تو زندگي دوم عماراتي بهتون مي دم كه تو عمرتون نديده باشيد. عزيزان! اذيت و آزار مردم را تحمل كنيد. مطمئن باشيد من انتقام شما رو از اونها مي گيرم.»
آره. اينطوريه! مرگ عزيزان فقط يه عذاب نيست. فقط يه بار غم نيست كه مجبور باشي تحملش كني. مي توني وجود خدا رو با تمام سلول هاي بدنت حس كني. قيامت برات ملموس مي شه و كلي احساس ديگه.
پي نوشت:
1- خوب مي بينم كه خواهي نخواهي اين بخش پي نوشت هم به وبلاگ اضافه شد.
2- براي قبولي سهيلا خانم (اون يكي نويسنده ي وبلاگ) تو كنكور دعا كنيد. لطفا!


