تبليغاتX
خدا

خدا

اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!

گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت

پارسال بود. اواسط آذر. موقعي كه تكيه گاه روحيم بار سفر رو بست و رفت. رفت پيش خدا.

پارسال بود. يادم مي آد وقتي اون رفت، داييم با دوستش اومد تا براي مراسمش كمكمون كنن. دوستش يه دختر داشت. يه دختر كوچولوي ناز. يه دختر كوچولوي شلوغ و دوست داشتني. شش سالش بود. شايد يكي از كسايي كه كمكم كرد تا بار اين غم رو تحمل كنم همين دختر كوچولوي شش ساله بود. اسمش مهشاد بود. يادم مي آد تو آشپزخونه كه نشسته بودم اومد پيشم. بهش گفتم:« مي ياي يه نقاشي بكشيم؟»

با همون شيطنت و شيريني كودكيش بهم گفت:« از پسرا بدم مي آد.»

خيلي شيرين حرف مي زد. شنيدم تو مراسم ختم عزيزترين كسم با اون جثه ي كوچيكش ظرف قندون رو اينور اونور مي برده تا به مردم قند بده. يادم مي آد كفشاش رو برعكس پوشيده بود. بهش گفتيم:« مهشاد خانم! كي كفشات رو پات كرده؟» سرش رو بالا گرفت و با اون لحن زيبا و كودكانش گفت:«خودم...» خيلي شيرين حرف مي زد.

مهشاد عزيز، با اون سن كم و جثه ي كوچيك و لحن شيرينش هم ما رو ترك كرد. چند روز پيش بر اثر گازگرفتگي فوت كرد. رفت پيش خدا. رفت تو بهشت خدا. رفت پيش همون خدايي كه از مادر بنده هاش رو بيشتر دوست داره.

مي دونم كه الان روحش شاده. اما ما چي كار كنيم. من چي كار كنم. دلم براش تنگ مي شه. از هركي كه اين متن رو مي خونه، عاجزانه خواستارم براي شادي روحش فاتحه بخونه.

دعا كنيد خدا به خانوادش هم صبر بده.

مهشاد كوچولو! خيلي دوستت دارم.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت3:3 بعد از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |