جواني گفت، با ما از «دوستي» سخن بگو:
و او در پاسخ گفت:
دوست تو نياز هاي برآورده ي توست.
كشت زاري است كه در آن با مهر تخم مي كاري و با سپاس از آن حاصل بر مي داري.
سفره ي نان تو و آتش اجاق توست.
زيرا كه گرسنه به سراغ او مي روي و نزد او آرام و صفا مي جويي.
هنگامي كه او خيال خود را با تو در ميان مي گذارد، از انديشيدن «نه» در خيال خود مترس و از آوردن «آري» بر زبان خود دريغ مكن.
و هنگامي كه او خاموش است، دل تو همچنان به دل او گوش مي دهد؛ زيرا كه در عالم دوستي همه ي انديشه ها و خواهش ها و انتظار ها بي سخني به دنيا مي آيند و بي آفريني نصيب دوست مي گردند.
هنگامي كه از دوست خود جدا مي شوي غمگين مشو؛ زيرا آن چيزي كه تو در او از هر چيزي دوست تر مي داري بسا كه در غيبت او روشن تر باشد، چنان كه كوهنورد ، از ميان دشت، كوه را روشن تر مي بيند.
و زنهار كه در دوستي غرضي نباشد مگر ژرفا دادن به روح.
و زنهار كه از هر آنچه داري بهترينش را به دوستت بدهي....
_______________________________________________________________________________-
پينوشت:
1- واقعا مغزم قفل كرده. هيچ چيز نمي تونم بنويسم. اين آپ قسمتي از كتاب «پيامبر» اثر «جبران خليل جبران» بود.
2- واقعا معذرت مي خوام. سعي مي كنم آپ هاي بعدي اوضام بهتر باشه.
3- اين عكس رو جمعه ي گذشته موقعي كه داشتم با كوله بار اندوهم تو خيابون جمهوري قدم ميزدم گرفتم. «و خداوند عشق را آفريد.....» (خودتون قضاوت كنيد..)



