سلام. جهان همیشه در هستی و حرکت رو به جلو هست و ماندن چیزی نیست جز ماندن در لجنزار زندگی و لحظه لحظه غرق شدن و در نهایت نابود گشتن بدون حتی اثری از جسم.
و رکود شرط اول مرگ است و سکون شرط اول فرورفتگی
و تغییر راز هستی و تغییر پذیری شرط اولِ هست بودن
و زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است
گذشته ها محکومند که فراموش شوند جز پند هایشان و آینده ها محکومند منتظر بمانند تا زمان نوبت را به آنان هم بدهد...
حدود یک سال و 4-5 ماهی می شود که اسما این وبلاگ را دارم اما عملا از اواخر خرداد 87 فقط مالکیتش به نام من است و وجود خارجی ام به صفر رسیده...
خیلی منتظر ماندم... سکون را تجربه کردم و در خودم فرو رفتم. چون به آینده ای فکر می کردم که می آید و تنها گذارندگانم دوباره دستم را می گیرند. امروز 18 شهریور است... شهریور، مهر ، آبان، آذر
چهار ماه دیگر سکونم یک ساله می شود و خبری نیست... نباشد بهتر است....
اما من در هم شکسته ام... هستی در تغییر است... نام وبلاگ خدا.... آدرس وبلاگ هستی هستا.... نویسندگان و در آخر نویسنده اش .... مطالب... تفکر ها .... همه و همه در تغییر است...
چهار ماه دیگر یکسال می شود که تغییر را احساس کرد و فلنگ را بست و ما ماندیم در سکون به امید روز بازگشت... به امید یوسف که به کنعان بازگردد...
اما نه من یعقوبم نه فلانی یوسف... من از سکون در خواهم آمد... لباس قدیمی و کهنه ی هستی هستا را در خواهم آورد و لباسی جدید... آنطور که خودم دوست دارم بر تن می کنم... برایم مهم نیست که می گویند در گوگل اول هستم و از این حرف ها... زیاد اول بودن هم حس سکون را برایم تداعی می کند... می خواهم از صفر شروع کنم.
4 ماه دیگر هر طور می خواهد بشود بشود... من آن موقع در آینده ام....
خوب است در این لحظات آخر که چمدانم را می بندم و سوار قطار زمان می شوم از نویسنده ی سال های گذشته که زود تر بلیط گرفتند و رفتند (آن هم بدون خداحافظی) به خاطر 4 الی 6 پستشان که آن اوایل زحمت« تایپشان» را کشیدند تشکر کنم... و به خاطر آموزه هایشان که در این مدت مرا به این باور رساندند که برای کسانی که در گوشه ی ذهنشان هم جایی ندارم تب هم نکنم چه برسد به اینکه بمیرم...
و یاد دادند که کادوی تولد را هم می توان پس فرستاد و می توان دیگران را از کاه حساب کرد...
متشکرم...
اگر روزی خواستید به خانه ی جدیدم بیایید در گوشه ی همین وبلاگ روی عکسم کلیک کنید و آنجا یک دل نوشته را شاهد باشید... بدون نقاب و نمایشنامه...
و آخر اینکه
«اگر دست محبت سوی کسی آزی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است»
این وبلاگ در روز اول مهر سال 1387 رسما پلمب می شود.
خداحافظ تمامی کسانی که همراهی ام کرده اید
+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت1:20 قبل از ظهرتوسط امير حسين (دوباره متولد شد) |


